
ميتوني نگام نكني اما نميتوني جلوي جشامو بگيري
ميتوني بگي دوست ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش
ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا
پس من:نگاهت ميكنم دوست دارم و تا ابد دنبالت میام
نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:7 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
ممنون که امدی بدونه نظر نریا ![]()
نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت
این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......
لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.
به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد."
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است."
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. "
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم."
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد:
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست."
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."
امروز مدافع شما کیست ؟
آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
چهره زشت نفرت معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. 
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت
سلام دل آسمونی عزیزم
احساس عشق زاییده ی جوششی درونی است که دل انسان را با دلی از جنس خودش پیوند میدهد هرگز آن جوشش درونی از بین نمیرود اما انسان ها با غرور خود روی ان غبار فراموشی می پاشند .
گاهی باید با یک لبخند در هنگام سختی
با یک گذشت در هنگام اشتباهات
با یک کلام در سکوت
دلم به به سینه ز دل تنگی زمانه شکست
دل شکسته سرم زا به روی شانه شکشت
هجوم موج جبین از دلم که دریا بود
به سر رسید و سر موج در کرانه شکست
به هفت شهر دلم نیست گوشه ای آباد
که خانه خانه شد آوار و استوانه شکست
به روی هر که در باغ زندگی شد باز
برای چیدن یک میوه صد جوانه شکست
بلور اشک به بازار سنگ عرضه مکن
که گوهر من از این عرضه دانه دانه شکست
سرم زبادهی فکرت شد انچنان سنگین
که هر دو کاسه ی زانو به زیر چانه شکست
ندانم آه جمالی که بود کز سر درد
سکوت خلوتم از گریه ی شبانه شکست
(محمد خلیل جمالی )

با یک نگاه در فراموشی ها
با همدردی تو بی همزبونی ها
با همزبونی توی درد و غصه ها
با عشق ورزی توی خستگی ها
این غبارو برداشت و دوباره به اون احساس زندگی دوباره داد
اما هنرمند کسیه که نذاره هیچ وقت اون غبار ر
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت





















به یاده خاطرات... روزها از پی هم می گزرد اما چه کسی از دله کوچکه من خبر دارد دوست دارم از کسی براتون بگم که عاشقشم تمام زندگی من به او بسته ولی ای کاش...ازم دور نبود یادش بخیر حرفاش شیطونیاش دیونه بازیاش خندهاش دلم واسه همشون تنگ شده... میلاد ای کاش تو دلم بودی تا بدونی چقد دوست دارم ای کاش احساسمو می فهمیدی فقط ازت مى خوام تنهام نزاری چون دیگه همه وجودم شدی با تمام احساسم دوست داااااااااااااااااااااااااااااارم.




نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت
نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دروغ برای رسیدن به جایی نمی توان استفاده کرد.
مثل سلام دادن برای همه عادت شده.خودم هم حتما این چنینم نظری در مورد خود نمیدهم.
ولی نه نباید باشم.
میترسم از این که همه بهم دروغ بگن.
احساس بدی نسبت به اطرافیانم پیدا کردم.به همه بد گمان شدم.
شاید اشتباه باشد!
به خاطر همین از کسی سوالی نمی کنم که برای جواب دروغ تحویلم دهد.
تقریبا منزوی شدم.انزوا انسان را به پستی میکشاند.
باید از این حالت خارج بشم.
برام کامنت گذاشته کسی که تمام مدت دوستی با من بهم دروغ گفته بود.
بازم مثل همیشه دروغ.نمیخوام بشنوم.
حتی چیزهایی که میبینم را نمی توانم باور کنم.
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ضربه ای که دروغ به من زد را نمتوانم هیچگونه فراموش کنم.
کوچکترین ضربه اش این بود که نسبت به همه چیز و همه کس بی اعتماد شدم.
حتی خودم........................
بزرگترین را چه کنم.
نتوانستم به صدای تیک تیک ساعت اتاقم هم اعتماد کنم.همه چیز ثابت است ولی ساعت گذر زمان را نشان میدهد.
حرف هایی برای شنیدن است ولی من نمیخواهم بشنوم.

ای کاش میتوانستم برای سخن نگفتنم .بدوزم بر هم لبهایی که باعث میشوند
می خواهم کر شوم.
چقدر زیباست سکوتی که با بلند ترین فریاد ها هم نمیشکند.
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم
يعني آن شيوه ي فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخن هاي تو با لهجه ي شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه٬ تویی
عشق ِ من ، آن شبح شاد شبانگاه تویی
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش ...
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت
1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت و با هزار نذر و نیاز بری خواستگاری. کافیه فقط یه "بله" کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.
2- به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی تا خون همدیگه رو بریزن. (روشش رو خود خانما بهتر می دونن. پس نیازی به نوشتن نیست)
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
دختران 2 دسته اند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند ( دیل کارنگی)
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
به يادت اشک مي ريزم
تو اما برنمي گردي
ندونستي که مي خوامت
ندونستي و بد کردي
وصيت مي کنم وقتي که مردم
مرا در جمع عاشقان خاکم سپاريد
به جاي سنگ بر روي مزارم
درخت ليلي و مجنون بکاريد
دل درد آشنا را در تو ديدم
تو مي داني خدا را در تو ديدم
نمدانم که بي تو کيستم من
اگر روزي نباشي نيستم من
تو در چشم مني هر جا که هستي
تو را هر جا که هستي مي پرستم

نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاك
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهی ناودان گریه ی اشك بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یك تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلك اندیشه ی سبز خیال كودكیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذكر بر لب پایكوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشك ریز ذكر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یك سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی مشق های كودكیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی كیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست
عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناك تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشك ریز آخر افسانه ای
عشق گاهی یك بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو گاهی كوه درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مكتوب تورا ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می كشد
دستمال تر به پیشانی عالم می كشد
عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی كند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی كند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود
عشق گاه رود را خواهد شكافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراك هاست
طعنه ی لولاك بر افلاك هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماریست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذكر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشكی اشك ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می كند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می كند
عشق گاهی تاری یك آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل كند
یوسفین دل را مطاع دل كند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر كشف و تمناها شود
عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت

آنکه چشمان تو رو این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد...
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک












دلارام دلم ، آرام من كو؟
باز در كلبه ي عشق
عكس تو مرا ابري كرد
عكس تو خنده به لب داشت
ولي اشك چشم مرا جاري كرد
سلام به دوستای گلم![]()
ولنتاین رو به همتون تبریک میگم![]()
بازم می خوام یه تولد بگیرم
این دفعه تولد وبلاگمه![]()
وبلاگم امروز یا دقیق تر ۲۵/۱۱/۱۳۸۶ ۱ ساله شد
امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون اومده باشه
و از همتون به خاطر نظرهایی که به من دادید ممنونم
مخصوصا" می خوام از آبجی گلم بیتا خانوم یه تشکر
ویژه داشته باشم چون اولین کسی بود که به من نظرمی داد
و تا چند وقت تموم نظرهام به اسم بیتا بود واسه همین
بود که من این کارو ادامه دادم چون می دونستم لا اقل
یه خواننده دارم (البته بماند که حالا خودش یه وبلاگ
زده و سرشم خیلی شولوغه
)
![]()
![]()
![]()

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
موفق باشید
ولنتاین مبارک![]()

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سرا پای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است 
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است


می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود
قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه
بخون برا ی من لالائی امشب
که دلگیره دلم از همه دنیا
بمون با من بخون برام دوباره
که خسته ام از دوباره های فردا
بخون لالائی که دلم گرفته
تو این شب سیاه غم گرفته
بخون که دیگه خسته ام از سیاهی
بخون که نفسی نمونده باقی
بزار تو حُرم آغوشت بسوزم
تو این شبای سرد بی چراغی
بخون لالائی واسم تموم شب
که تو نبض ترانه هات اسیرم
بخون لالائی امشب عاشقونه
بزار از شب قصه پر بگیرم

من اگه کسی رو داشتم
دیگه در به در نبودم
با غم و غربت و اندوه
دیگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم
تو رو باور نمی کردم
توی این حصار پر درد
با همه سر نمی کردم
کولی شب زده بودم
پشت گریه صدات کردم
از پس آیینه اشک
تا همیشه نگات کردم
قدر عشق معنای مرگ
مسلخ پاییز و برگه
قصه عشق و حقیقت
قصه گل و تگرگه
کسي تنهاييم را حس نکرد
لحظه ي ويرانيم را حس نکرد
در تمام لحظه هايم هيچ کس
وسعت حيرانيم را حس نکرد
آنکه سامان غزلهايم از اوست
بي سر و سامانيم را حس نکرد

وقتی من از تو بی خبر می مونم می میرم
وقتی به یادت تا سحر می خونم می میرم
بدون تو دنیا برام زندونه می میرم
یه روز کنج این زندون ویرونه می میرم
می میـرم می میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم
من بی تو می
می میـرم می میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم

سپیده دم اومد و وقت رفتن
حرفی نداریم ما برای گفتن
هرچی که بوده بین ما تموم شد
اینجا برام نیس دیگه جای موندن
من میرم از زندگی تو بیرون
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی ست حالم دیدنیست
حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفا’ل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه پنداشتیم

این شعرو ابجی گلم واسم فرستاده اگه نخونی ضرر کردی:
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دست هاي تو توانايي ان را دارد
كه مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من مي بخشند
شور . عشق. مستي
و توچون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي

به يادت اشک مي ريزم
تو اما برنمي گردي
ندونستي که مي خوامت
ندونستي و بد کردي
وصيت مي کنم وقتي که مردم
مرا در جمع عاشقان خاکم سپاريد
به جاي سنگ بر روي مزارم
درخت ليلي و مجنون بکاريد
دل درد آشنا را در تو ديدم
تو مي داني خدا را در تو ديدم
نمدانم که بي تو کيستم من
اگر روزي نباشي نيستم من
تو در چشم مني هر جا که هستي
تو را هر جا که هستي مي پرستم

نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
با سلام و خوش امدگوی خدمت کلیه عشاق و مهمانان عزیزممنون که وب خودتون را انتخاب کردید امیدوارم در دقایقی که در این وبلاگ سپری میکنید دقایق شاد همراه با عشق وامید باشد مارا هم از نظرات خودتان بهرمند سازیدو دوستان عزیزی که دوست دارن لینگشون کنم باتشکر از حضور گرمتان ...........بدونه نظر نریا .......
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: